یک، دو، سه ،
امتحان می کنم
10 بهمن ، روز همبستگی با دانشجویان دربند است. با کسانی که تعداد زیادی از اونها را وزارت اطلاعات دانشجو نما خوانده، آنها را اراذل خوانده ، دلیلش زا می دانم، در این جامعه و برای این حکومت متفاوت اندیشیدن هم حکم اراذل بودن فرد است ؛ نمی توان از روی حسابی به نتیجه ای رسید ، هیچ چیز غیر قابل پیش بینی نیست ، فردا ممکنه من هم یکی از همین دانشجو نماها باشم یا تو هم یکی از این اراذل باشی . اما با این که فعلأ دانشجو نیستم اطمینان دارم که دانشجو نما هم نیستم ، دانشجو بودن به یک کارت دانشگاه نیست ، کاش این را می فهمیدند ، کاش می دانستند که کیوان ، روزبه ، نسیم ، علی ، روزبهان ، امیر حسین ، محسن و …. دانشجو هستند ، اینها دوستان منند و من اطمینان دارم که نه تیرو کمان داشتند و نه علیه هیچ امنیتی اقدام کرده بودند ، آنها فقط تفکر داشتند…
تعدادی از دوستانمان با قرار وثیقه آزاد شده اند . نسیم ، روزبهان ،علی ، امیرحسین ، محسن ، کیوان را دیدم. نسیم مثل همیشه مهربان بود با کمی اضطراب، کیوان هم که خوب و پر انرژی ؛ محسن غمین ، شاد و هیجان زده ؛ امیرحسین هم هیچ تغییری نکرده بود ، پر حرف و پر خنده و بر از انرژی مثبت ؛ علی سالم آرام و مهربان و خوش رو و کمی هم مات ؛ و روزبهان که در وصفش هیچی نمی تونم بگم و هنوز هم با اینکه خیلی دیدمش و مثل همیشه حرف هایی می زد که غصه را از دل همه دور می کرد اما هنوز دلتنگیم براش رفع نشده. با وجود دیدن این عزیزانم اما هنوز امشب هم مثل تمام این دو ماه اشک می ریزم برای تمام زندانیان ، برای دوستانم ، آنها که می شناسم و دربندند و آنها که نمی شناسم و دربندند اما اطمینان دارم که همه بی گناهند و به خاطر بی عدالتی متهم شده اند . ای کاش می توانستم قدم کوچکی برای یاران دربند بردارم، کاش می توانستم
پ. ن 1 : این وبلاگ در بسیاری از isp ها فیلتر شده است . اگر این آدرس فیلتر باشد در یک عسل نگاشت دیگر هم می نویسم . از دوستانی که به من لینک دادند می خواهم آدرس اون یکی را هم وارد کنند.ممنون
پ. ن 2: به امید آزادی تمام یاران دربند
من خیلی زیاد بودم برای ترتیب دادن سرنوشتم ،
تو در خراب کردن آن جایی برای شریک شدن نداشتی!

نیست تردید زمستان می گذرد
وز پی اش پیک بهار
با هزاران گل سرخ
بی گمان می آید…
بهار سبز و زیبای طبیعت در حالی در راه است که تعداد زیادی از همکلاسی ها و دوستانمان هنوز در بندند. آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)- سعید حبیبی(عضو کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)- انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)- ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)- مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)- نادر احسنی( دانشگاه مازندران)- بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)- نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه) – علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)- محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)- روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)- یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)- سعید آقام علی (دانشگاه یزد)- علی کلایی (دانشگاه آزاد واحد شهریار)- امیر مهرزاد ( دانش آموز)- هادی سالاری (دانشگاه رجایی)- فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)- امیر آقایی (دانشگاه رجایی)- میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)-کیوان امیری الیاسی (کارشناسی ارشد صنایع دانشگاه صنعتی شریف)-٬ سروش هاشم پور(دانشجو اهواز )- فرشاد دوستی پور- سهراب کریمی – جواد علی زاده- محمدصالح ایومن – مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)-روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)- بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب) سعید آقاخانی – مجید اشرف نژاد- پیمان پیران ( به نقل از بعضی منابع دانشجویی)-عابد توانچه (پلی تکنیک)-سروش دشتستانی-امین قضائی-بیژن صباغ (دانشگاه مازندران)-آناهیتا حسینی (دانشگاه تهران)-مرتضی خدمتلو-محمد پور عبدالله (دانشگاه تهران)-بیتا صمیمی زاد (دانشگاه پلی تکنیک)-بهزاد باقری( دانشگاه تهران)-سروش ثابت (دانشگاه شریف)-مرتضی اصلاحچی( دانشگاه علامه)-مصطفی شیروانی
طی یک ماه و نیم گذشته تعداد زیادی از دانشجویان در شهرها و دانشگاههای مختلف به خاطر برگزاری یا شرکت در مراسم 16 آذر دستگیر شده و در زندان نگهداری می شوند. در این مدت به خانواده های این دانشجویان اجازه ملاقات با فرزندانشان داده نشده و تنها تماسهای کوتاه تلفنی انجام شده است. این خانواده ها که تحت فشارهای روحی و نگرانی شدید به سر می برند٬ بارها به دستگیری فرزندان خود اعتراض کرده و خواهان آزادی دانشجویان زندانی شده اند.
علیرغم تلاشهای بسیاری که برای آزادی این دانشجویان صورت گرفته تا کنون همچنان تعداد زیاد ی از این عزیزان در زندان به سر میبرند و حتی هنوز به تعدادی از این دانشجویان اجازه مکالمه تلفنی هم داده نشده است.
ضمن همدردی با خانواده های این عزیزان به احترام فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به “۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند” تغییر دهیم.
به اميد آزادي تمامي یارانمان
(جهت اعلام حمایت به آدرس 10۰bahman@gmail.com ایمیل بفرستيد تا به لیست حامیان اضافه شوید.)
نمی تونم این دفعه جنسیتی نگاه نکنم ، نمی تونم اغراق نکنم که بیشتر نگران دختران چپ دربند هستم، هر بار که رفتارهای زنانه دارم ناخودآگاه به یاد اونها می افتم و نمی دونم روزها را چگونه سپری می کنند و شب ها به چه امیدی سر به کف سلول می گذارند! شاید دلم برای نسیم تنگ شده باشه و این دلتنگی هم به نگرانیم افزوده شده باشه اما می دونم که به همون اندازه که نگران نسیم هستم نگران ایلناز و انوشه هم هستم ، و نگران روناک و هانا و نگران…. اونها هر کدوم می تونن دلتنگ چه چیزهایی باشن، دلتنگ چه کسانی باشند، حتمآ یکی از دلتنگیهایشان ، دلتنگی برای رنگ آسمان و هوای آزاد است . خیلی نگران سرمای اوین بودم که دوستی بهم گفت اونجا شوفاژها روشنه و حتمآ گرمه، نمی دونم گرم هست یا برای دلداری من این را گفت اما یادمه که نسیم سرمایی بود و امیدوارم این سرمای سوزناک را تحمل کند. آسمان این مملکت همدست حکام شده است و کاش خورشید پیروز می شد .
واقعآ می دونم که زندان سخته برای هر فردی ، زن و مرد هم نداره ، بند بنده، اما به عنوان یک زن سختی های زنان زندان را بیشتر می تونم لمس کنم ، و به عنوان یک زن آرزوی برآورده شدن نیازهای زنان زندان را داشته باشم ، شاید چون آرزوی آزادی دوستانمان دیگر تبدیل به رویا شده . سوالی که اینجا برایم پیش می یاد اینه که در زندان برابری بین زن و مرد لحاظ می شود؟ آیا زن را جنس دوم محسوب می کنند؟ حکومت که در هیچ یک از قضایای این مملکت زن ها را برابر مرد قرار نداده بود و همیشه تبعیض روا داشته، چگونه است که این بار دانشجویان دختر زندانی را همانند پسران لحاظ کرده و آنها را به یک اندازه در زندان نگه داشته است.فعالین جنبش زنان راههای بهتری برای شروع این برابری توسط حکومت سراغ داشتند اما این رفتار مردانه نبود که برابری را از جای سختی مثل زندان شروع کنند(مردانه: ادبیات کثیف حکومت، و من چون خظابم با آنهاست از ادبیات خودشان استفاده کردم).
از خودسانسوری خودم حالم به هم می خوره ، من الان ، اینجا ، به دلیل اینکه یک زنم مجبور به سانسور خودم در بعضی مسایل هستم ؛ دوستان زندانی من با این که زن هستند هنوز در زندانند.خودتان ربط اینها را پیدا کنید و درد مرا درک کنید، درد مضاعف .
پ.ن 1: این مطلب دغدغه مهم خودم نیز هست . اما دوست داشتم در موقعیت بهتر و مفصل تر برای دختران زندانی می نوشتم که الان نفس تنگی زیاد مانع از متمرکز شدنم میشه. پس به خواست دوستان عزیزم این مطلب را الان نوشتم ، ببخشید که ناقصه . به امید آزادی…
پ.ن 2: اگه بخوام خودم باشم می خوام داد بزنم، هوار بکشم ، علاوه بر همه این دردهای این روزها که سنگینه درد بی اخلاقی بعضی ها آتشم زده…..
پ.ن 3: آزاد شوید، بس است دیگر، لطفآ آزاد شوید، آزادشان کنید….
پ.ن4 : باز هم خبرهای جدید و پیگیری های آوای دانشگاه
پ.ن 5 : هوا سرد است…
“انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد”
این اسباب کشی جدید به خونه جدید باعث شد که یه سری وسیله قدیمی پیدا کنم، یه دفتر قدیمی که توش یه چیزهایی نوشته بودم، یه متنی که تاریخش برای 15 دی سال 80 بود.از اون موقع 6 سال گذشته،فکر کنم اون موقع اول دبیرستان بودم ،سالروز تولد فروغ بوده و من رفتم ظهیرالدوله ، یه نوجوان بودم سرشار از احساس.حالا باید جوان باشم اما حال جوانی ندارم.توی این 6 سال خیلی تغییرات رخ داده ، زندگی متحول شده و نمی تونم اون روزها را تصور کنم اما هیچ خاطره ای را هم نمی شه فراموش کرد.
این متنی که نوشته بودم را اینجا می یارم ، به یاد اون روزها نه ،متن خیلی ضعیفیه،اما به یاد فروغ و حس من در اون روز:
همیشه هیچ کس منتظرم نیست
قدم هایم را کوتاه می کنم، مسیر طولانی می شود
هیچ کس منتظر نیست،
می ایستم،خیره به ویترین کاغذی دکه های روزنامه فروشی
زمان زیادی دارم
هنوز هیچ کس منتظرم نیست
خلوتم به درازا می رسد،
شعرهایم تمام،فکرهایم خراب،
هیچ کس منتظرم نیست
ادامه می دهم، خلوتم را
شاید روزی راضی شوم شمعی برایم روشن کنی!
اگر همه دکه ها تمام شوند و باز هم هیچ کس منتظرم نباشد،
انتظار برای همه کس تمام می شود!
همه، مرا یاد شمع های فروغ می اندازی.
*************
امشب بعد از اینکه یکی از دوستانم را خونه شون رسوندم، اومدم اوین، داد زدم، خیلی داد زدم، می دونم که هیچ کس صدامو نشنید، اینجا هیچ کس اهمیت نمی ده. هوا سرد بود به سردی سلولهای دوستانم که اونها داخل اون دیوارهای بلند ایستاده بودند و من بیرون، و دوست داشتم دیوارها را بجوم تا شاید اونها راهی به بیرون پیدا کنند.
رفقایمان را آزاد کنید ، 1 ماه بیشتر شد که دوستانمان دربندند.
يكباره متفاوت شدن آدم ها برام عجيبه و زجرم مي ده، من همون آدم قبليم اين كه يه نفر پيش خودش فكر مي كنه ،تصميم مي گيره ، سبك سنگين مي كنه و فراموش مي كنه،اين و نمي تونم تحمل كنم، توقعي ندارم اما نبايد دوستيها ، محبت ها، سختي ها ، كدورت ها ،نزديكي ها و…. را فراموش كرد
*********
اين روزها دوباره برام پيش اومد كه پله هاي دادگاه خانواده را بالا و پايين كنم و اين بار متفاوت بود ، براي جدا شدن دوست قديميم از همسرش كه بعد از 4 سال زندگي مشترك به جدايي كشيده بود. سال پيش همين روزها اين پله ها عذابم مي داد و بالا و پايين رفتنش برام درد به وجود مي آورد. توي سالن انتظار دادگاه ، نشستم و خانم كنار دستيم گله مي كنه از قوانيني كه حال كه شوهرش به او خيانت كرده و مهريه اي هم به او نداده ،زن براي گرفتن طلاقش بايد به محل زندگي مرد مراجعه كند و مرد ساكن شيراز است و زن مي نالد از اينكه پول رفت و آمد ندارد و سرپناهي در آنجا ديگر ندارد و برايش عذاب است كه او بايد تا شيراز برود و مي داند كه اگر هم برود باز نمي تواند به اين زودي ها طلاقش را بگيرد و مي نالد و زار مي زند و من فكر مي كنم به قوانين تبعيض آميز ، به كمپين يك ميليون امضا و به افق روشني كه كمپين به وجود آورده ، به جلوه و مريم فكر مي كنم و صداي گريه زن نمي گذارد كه غرق در خاطرات 1 سال پيش شوم ، فقط به تبعيض فكر مي كردم، ترسيدم كيفم را باز كنم اما وقتي فكر كردم به اين كه براي رسيدن به هدف بايد تلاش كرد و همه بايد سعي كنيم، ديدم مجاز نيستم بترسم، كيفم را باز كردم ، رو به زن گفتم : وكيل داريد؟ گفت نه،همه چي پول مي خواد ،تازه مگه چي كار مي تونن بكنن، ديدم بهترين وقته براي شروع كردن حرفهام؛ گفتم ببينيد نبايد اينطوري فكر كرد،قوانين ما خودش عليه زنان تبعيض آميزه و همه چيز توي قانون به نفع مردهاست ، حالا كه وضع اينه بهتره يه نفر باشه كه با همين قوانين آشنا باشه تا اجازه نده ندونستن حق و حقوق باز هم به ضرر شما تموم بشه.گفت: حالا چي كار كنم؟ يه كاغذ برداشتم و روش شماره يكي از دوستان وكيلم و نوشتم و اسم خودم را زيرش، گفتم زنگ بزن و برو پيشش، گفت يعني مي تونه كاري كنه؟ گفتم مي توني خيالت راحت باشه كه خيلي ضرر نبيني حدأقل تا وقتي طرحي كه فعالان جنبش زنان شروع كردن نتيجه بده و براش از كمپين گفتم ، از دغدغه هايي كه زندگي اون بود ، و كاغد را درآوردم و امضا كرد …اسم ، فاميل، سن:28 ، تحصيلات و شغل: دوم دبيرستان و خانه دار. نگاهش كردم ، چهره پر از چروك و دردش 40 ساله به نظر مي اومد.كاغذ و گذاشتم توي كيفم و خوشحال بودم از اينكه دم در دادگاه خودم اول موبايلم را به كسي كه كيف ها را مي گشت دادم و او كيفم را نگاه نكرد و من توي دادگاه ،جايي كه تمام اين تبعيض ها حكمش در آنجا زده مي شود، جايي كه مثال آشكار فعاليت اعضاي كمپين است ، امضا بگيرم براي تغيير زندگي زناني كه اين دادگاه ها و حكم هايش آنها را نابود مي كند. هواي دادگاه مثل پارسال تنگ بود و من مثل پارسال نفس تنگيم شديد شد اما نه براي خودم ، و دوستم بلكه اين بار فضاي خفه اي كه عليه زنان ساخته اند مرا دگرگون كرد . به امضا فكر كردم ، به جلوه ، به مريم ، به آن زن ، به مهرهاي بخشيده شده… و مطمينم كه به پارسال فكر نكردم و باز هم اطمينان پيدا كردم كه ما مغلوب نيستيم
دوستانم هنوز دربندند، و هنوز دربنديم…به اميد آزاديشان
شماره روزبهان را می گیرم و مثل همه این 11 روز میگه خاموشه،پس چرا موبایلت روشن نمی شه؟ تو همون روز کذایی مگه ساعت 1 بهت زنگ نزدم ، گوشی و برداشتی و با صدای آروم گفتی بهت زنگ می زنم و من ازت پرسیدم خوبی؟ گفتی آره؛بهت زنگ می زنم! 11 روز گذشته و زنگ نزدی؛ ازت بدقولی ندیده بودم، اما زنگ نزدی! روزبهان دلم تنگه،برای تو ، برای همه ، برای روزهایی متفاوت از این روزهای شوم و سخت ، روزها می گذرد و ما در انتظار خبری خوش روزها را می گذرانیم، اما باز هم فردا می شود و باز هم خبر بد جدید ، خبر خوش انگار خیلی از ما فاصله داره. خبر آزادی شماها ، نمی خوام ایده آل فکر کنم، نمی گم تا که یک زندان در جهان هست آزادی نیست ؛ نه، من این و نمی گم ، من فقط می خوام خبر آزادی شما را بشنوم، فکر کنم در این وضعیت این یک خبر بهترین اتفاقه ، آرزوهام کوتاه شده و غم هایم بلنده اما کاش برعکس بود؛ کاش نه ، از این کلمه بدم اومده ، امیدی ندارم، دیگه کاش نمی گم؛ من فقط یه آرزو دارم، اینکه بچه ها آژاد بشن، ولی…..! آرزو ندارم جامعه درست بشه… من فقط یه آرزو دارم، آرزویی که الان تنها آرزومه ، دیگه نمی گم این قضیه به همه مربوطه، اهمیتی نداره به کی ها مربوط نیست اما به من مربوطه ، اینقدر مربوطه که تمام زندگیم را تحت الشعاع قرار داده، تک تک بچه ها توی زندگیم هستند و دقیقه ای بدون فکر اونها نمی گذره، سرمای هوای اونها را حس می کنم ، سختی ای که دارن تحمل می کنن و حتی می تونم تصور کنم که هر کدوم چه عکس العملی برای گذروندن این روزها دارن از خودشون نشون می دن، دلواپسی هر کدومشون را می دانم و دغدغه ها برایم آشناست، و من دلواپس دلواپسی تک تک آنها هستم.این به تو مربوط نمی شه ، شاید هم بشه ، اما به من خیلی مربوطه ، اگه مربوط نبود اینقدر تأثیر گذار نمی شد، و اینقدر عذاب نمی کشیدم که چرا هیچ کاری از من بر نمی آد، دیگه توقعی ندارم از کسی که برای آزادی بچه ها تلاش کنه ، اخبار و کار کنه ، پیگیر باشه و….اما از خودم خیلی متوقعم ، حالا که کاری ازم بر نمی یاد ، دلیل اینجا بودن خودم را هم نمی دونم ، توقع دارم از خودم که من هم اون تو بودم، من نمی خوام آزاد باشم، این آزادی نیست، من آزاد نیستم، حس می کنم اسیرم اما ای کاش من هم اوین بودم و فقط یه تفاوت داشت و اینکه دیگه عذاب نمی کشیدم که چرا کاری ازم بر نمی آد.من نمی خوام شبها 3 تا پتو بتونم روی خودم بکشم، من نمی خوام بتونم آسمون را ببینم ، نمی خوام هر چی که می خوام بخورم، نمی خوام هر چیزی که می خوام بخونم در دسترسم باشه، من فقط می خوام عذاب کمتر بکشم ، می خوام همش به خودم نگم بی خاصیت! من می خوام دلم برای آسمون تنگ بشه ، برای خانواده ام ، می خوام بازجویی های طولانی داشته باشم، من می خوام عذاب این آزادی مسخره و ظاهری و نکشم. می خوام هیچ کس کنارم نباشه، می خوام توی 3 متر زندگی کنم ، من می خوام دور باشم از این فضای اضطرابی که بی مصرف بودنم بیش از هر چیزی تو ذهنم می درخشه…
می خوام این تلخی را تف کنم، دهانم شیرینی می خواد ، شیرینی آزادی بچه ها ، شیرینی روزهای جدید و متفاوت؛ اگه این شیرینی خیلی شیرینه ، اگه این شیرینی خیلی دوره ، می خوام این تلخی الان را در دره های اوین تف کنم ، شاید اون موقع با حس کردن اینکه یکی از این بچه ها تو سلول بقلیه تلخی دهنم کمتر بشه….
هیچ هم آدم مهمی نیستیم
امروز به قدری دیوانه ام که می توانم
آینده ام را جارو کنم و به همراه خاک انداز انرژی هسته ای
بمب اتمش کنم و بفرستم به دنیای دور؛
نابود کنم آینده را به جای سرزمینی دیگر و مردمانی دیگر
************
وبلاگی برای روزبهان امیری
اخبار دانشجویان دربند در آوای دانشگاه
شب شعر همبستگی با دانشجویان دربند
به مناسبت ۱۶ آذر
سه شنبه ۲۰ آذر
ساعت ۱۲
دانشکده علوم اجتماعی و ارتباطات علامه طباطبایی
********



زیستن برای بازگفتن عکس و لوگوی بقیه دانشجویان که در هفته گذشته بازداشت شده اند را در لینک گذاشته شده ببینید.
*************
به امید آزادی تمام فعالان دانشجویی ؛ چپ ها،تحکیمی ها،لیبرال ها، کردها و……
به امید آزادی فعالین جنبش زنان و جنبش کارگری
و به امید آزادی تمامی زندانیان سیاسی و عقیدتی
اشک می ریزم، اشکم دیربه دیر می آید و حالا که آمده دورم از روزهای خوش و بدون دلهره.
برای اوین می گویم که کلکسیونی جمع کرده از تمام طیف ها و فعالین . بازجوها به تعداد هستند؟حتمآ پرسنل زندان کفاف این همه زندانی را می دهد. نمی دانم بازجوی چپ ها بی رحم تر است یا بازجوی دوستان تحکیمی ، بازجوی دانشگاه ها متفاوتند؟شاید هم بازجوی جلوه و مریم که برابری قوانین مردان و زنان را می خواستند بی رحم تر باشند چون باید مردسالار باشند و مردسالاری رحم را شامل نمی شود، بازجوی روزنامه نگاران با بازجوی کدام طیف می تواند یکی باشد یا شاید بازجوی جداگانه ای دارند، بازجوی کسانی که نمی شناسیمشان چگونه است؟ نمی دانم، فقط می دانم که بازجو بی رحم است و اگر رحم داشت شغلی دیگر داشت.دوستانی که پیشتر زندانی بودند تعریف می کردند که بازجوهایشان سیگار می دادند البته زمانی که می خواستند ادعا کنند که حسن نیت دارند اما بازجوهای اخیر سیگار هم نمی دهند،شاید چون دیگر ادعای حسن نیت هم نمی کنند.
این روز نمی توانم به تفاوتها و یا اختلاف های پیشین با رفقای دربندمان فکر کنم، نمی توانم فکر کنم که من نه لیبرالم و نه اصلاح طلب ، نه ملی مذهبی ام و نه…نمی توانم به تفاوتهای فکری با دیگران فکر کنم، امشب یکی از دفعاتی ست که اشک می ریزم، اما نه برای دوستانم، نه برای همفکرانم،برای همه کسانی که دربندند در دست….و من امشب دربند افکارم شدم و احساسم که نمی گذارد به آنها فکر نکنم، نگران نباشم،غصه نخورم و از دست نامردمان عصبانی نباشم و نمی گذارد که این اشک آمده سرکوب شود.
غصه می خورم برای عدنان حسن پور، هیوا بوتیمار،مجید توکلی، احمد قصابان،احسان منصوری ، مریم حسین خواه، جلوه جواهری ، روناک صفارزاده، هانا عبدی، ابراهیم مددی، صباح نصری،هدایت غزالی، منصور اسانلو ، جواد علیخانی، علی نیکو نسبتی ، علی عزیزی ، سعید حبیبی ، انوشه آزادفر، ایلناز جمشیدی ، مهدی گرایلو ، نادر احسنی ، بهروز کریمی زاده ، کیوان امیری ، نسیم سلطان بیگی ، علی سالم ، محسن غمین ، روزبه صف شکن ، روزبهان امیری ، یاسر پیرحیاتی ، مهسا محبی ، سروش هاشم پور ، سعید آقام علی ، بیتا صمیمی زاده ، علی کلایی ، امیرحسین مهرزاد ،هادی سالاری ، فرشید فرهادی آهنگران ، امیر آقایی ، میلاد عمرانی ، یونس میرحسینی ، سعید آقاخانی ، میلاد معینی ، آرش پاکزاد ، بهرنگ زندی ، حامد محمدی ، حسن معارفی ، و خیلی های دیگر که نمی شناسم ولی غصه می خورم و عصبی می شوم که نمی توانم کاری برای آنها انجام بدم.
به یاد روزبهان امیری افتادم ، هفته پیش در چنین روزی که قرار گذاشتیم با عده ای از دوستان که کل هفته کار و فعالیت کنیم و آخر هفته دیدار و گپ زنی و چقدر با هم خندیدیم،خنده های از ته دل ؛ اما او آخر هفته در اوین است و امیدوارم در سلولش کسی باشد که بتواند با او گپی بزند هرچند دیدار حاصل نشد. به یاد جمعه گذشته که عده زیادی از این رفقا را دیدم، کیوان امیری، علی سالم،نسیم سلطان بیگی، امیرحسین مهرزاد ، بهروز کریمی زاده و… ، و بحثهای همیشگی در ابتدا و خداحافظی گرم در آخر، و فکر نمی کردم که هفته دیگر اینها در زندان باشند. یا نسیم سلطان بیگی که فکر کنم جزء آخرین کسانی بودم که قبل از بازداشتش با او حرف زدم و سعی کردم دلداری اش دهم برای بازداشت شدن دوستانش ، و یا جلوه جواهری که قرار بود در همین یکی دو هفته قراری برای دیدن هم بگذاریم ، و…..
اشک می ریزم، سعی می کنم آزادی دوستانم را تصور کنم ، سعی می کنم بازجوها را تصور نکنم، سعی می کنم به دادگاه های ناعادلانه فکر نکنم ،سعی می کنم….سعی می کنم بخوابم ،در شب 16 آذر ،روز دانشجو، سعی می کنم بخوابم شاید که در خواب رؤیای 16 آذری متفاوت با این سال شوم را ببینم
پ.ن 1: تعدادی از دوستان با چند جا مصاحبه کردند ، به سهم خودم از عده ای تشکر می کنم به خاطر اطلاع رسانی و پیگیری شان ، اما متأسفانه دوست هم دانشگاهی ما آقای مهدی عربشاهی ،که عضو شورای مرکزی تحکیم وحدت هم هستند ،در مصاحبه دیشب خود فقط نام دوست خود “سعید حبیبی ” را به عنوان بازداشت شدگان اعلام کردند و فقط گفتند تعدادی دیگر هم بازداشت شده اند، که برای من و بسیاری از دوستانم این رفتارشان بر اخلاق سیاسی منطبق نبود، اما از آنجایی که تشخیص می دهم الان زمان مناسبی برای اینگونه بحث ها نیست، ادامه این بحث را در آینده و در پستی جداگانه می نویسم
پ.ن 2 : تغییر برای برابری، سایت کمپین یک میلیون امضا ، برای بار هشتم فیلتر شد
آدرس جدید سایت تغییر برای برابری